مرگ خاموش طبیعت؛ از آتش هیرکانی تا آسمان سمی تهران

نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ 

پنجره‌های خانه را بسته‌ام. هوا آن‌قدر آلوده است که انگار بیرون اتاق من، شهری از دود شناور است. تهران این روزها حالِ بیماری را دارد که روی سینه‌اش نشسته‌اند و اجازه نمی‌دهند نفس بکشد. سرفه‌ها خشک‌اند، چشم‌ها می‌سوزند، مدارس یکی‌درمیان تعطیل می‌شوند، ادارات نیمه‌تعطیل کار می‌کنند و مردم عملاً از روال عادی زندگی افتاده‌اند. مرگ خاموش است؛ همین آلودگی که در ریه‌ها جا خوش کرده، مرگی که مسئولان در برابرش فقط هشدارهای تکراری می‌دهند: «گروه‌های حساس بیرون نروند.»

اما مگر کسی مانده که «غیرحساس» باشد؟

دیگر فقط تهران نیست که در آلودگی دفن شده؛ حالا انگار تمام کشور زیر سقفی از دود و سم گرفتار شده است. هوا در همهٔ نقاط طعم تلخی دارد، و انگار چیزی ناشناس در جوّ تکثیر می‌شود؛ چیزی که نه منشأش را توضیح می‌دهند و نه مسئولیتش را می‌پذیرند. این آلودگی دیگر پدیده‌ای طبیعی نیست، محصول مستقیم بی‌تدبیری و بی‌اعتنایی است؛ سمّی که از دل سیاست‌های غلط و سال‌ها انباشت‌ِ بی‌کفایتی بیرون زده و حالا به جان همهٔ ما افتاده است.

در همین حال‌و‌هوا، خبر آتش‌سوزی جنگل‌های هیرکانی را دیدم. انگار قلبی که پیش از این هم آرام نمی‌زد، یک‌باره فرو نشست. جنگل‌هایی با قدمت ۲۵ تا ۵۰ میلیون سال. بخشی از دورهٔ پالئوژنیک. یکی از کهن‌ترین و ارزشمندترین جنگل‌های جهان؛ جنگلی که دانشمندان به‌حق نام «موزهٔ طبیعی» بر آن گذاشته‌اند. با بیش از ۳۲۰۰ گونهٔ گیاهی و بیش از ۴۴ گونهٔ جانوری شاخص. پوشش گیاهی‌اش عمدتاً پهن‌برگ، خزان‌دار و معتدل است و ۳۲٫۷ درصد حجم کل این جنگل عظیم را راشِ شرقی تشکیل می‌دهد؛ درخت‌هایی با قامت‌های بلند و ریشه‌هایی که انگار به حافظهٔ زمین گره خورده‌اند.

این‌ها فقط اطلاعات علمی نیست؛ این‌ها شناسنامهٔ بخش مهمی از زیست‌جهان ماست. اما وقتی ویدئوها را دیدم، حس کردم همهٔ این اعداد و ارزش‌ها دارند در شعله‌هایی گم می‌شوند که برای خاموش‌کردن‌شان حتی یک بالگردِ آب‌پاش در دسترس نیست.

مردم، نه نیروهای دولتی، نه تیم‌های مجهز، بلکه مردم عادی با سطل آب، با بیل، با دستان خالی می‌دویدند وسط آتش. زن و مرد، پیر و جوان، در دل دود و شعله. کسی لباس ضدحریق نداشت، کسی نقاب و تجهیزات استاندارد نداشت. فقط جان داشتند و حسِ تعلق به جنگلی که از آنِ خودشان بود. آن صحنه‌ها را که دیدم، از پشت پنجرهٔ بسته‌ام حس کردم ما سال‌هاست در کشوری زندگی می‌کنیم که مردمش جای خالی دولت را پر می‌کنند؛ مردمی که پیکر نیمه‌جان طبیعت را روی دوش خود حمل می‌کنند، و حکومتی که برای دنیا رجز می‌خواند، حتی از خاموش‌کردن یک آتش‌سوزی عاجز است.

وقتی می‌گویند «علت در دست بررسی است»، واقعاً چه چیزی را بررسی می‌کنند؟ نداشتن امکانات؟ کوتاهی‌های مکرر؟ زمین‌خوارهایی را که سال‌هاست درخت می‌بُرند و ویلا می سازند؟ یا چشم‌هایی که عامدانه روی این فاجعه‌ها بسته شده‌اند؟

در همان ویدئوها دیدم که آتش، بی‌وقفه از تنهٔ درخت‌ها بالا می‌رفت و نور نارنجیِ شعله‌ها در دل شب می‌لرزید. جنگل‌های هیرکانی فقط «درخت» نیستند. آن‌ها شریان‌های زندهٔ یک سرزمین‌اند. مثل پیری خردمند که میلیون‌ها سال از زمین مراقبت کرده و امروز، در برابر بی‌کفایتی چنددهه‌ای این حکومت، افتاده و نای نفس‌کشیدن ندارد. وقتی درختی با چنین قدمتی می‌سوزد، انگار پاره‌ای از حافظهٔ زمین می‌سوزد.

سال گذشته در سفری به شمال، در جاده‌ای فرعی بخشی از درختانی را دیدم که بریده بودند. بی‌سروصدا، بدون تابلو، بدون اطلاع‌رسانی. همان‌جا بود که بناهای بتنی بالا می‌رفت. ستون‌هایی که مثل استخوان‌هایی بی‌روح از دل خاک بیرون زده بودند. آن تصویر هنوز در من مانده؛ درست مثل صحنهٔ قتل؛ قتلِ تدریجیِ طبیعت.

می‌دانم آنجا هم کسی «مسئول» نبود. همان‌طور که امروز کسی در برابر این آتش‌سوزی‌ها مسئول نیست. زمین‌خواری، درخت‌بُری، ویلاسازی، ویرانی تدریجی، همه در سایه، همه با سکوت، و ما فقط شاهد آنیم؛ شاهدی که تنها می‌تواند با کلمات این ظلم را فریاد بزند.

در تهران و بسیاری شهرهای دیگر، این شاهدبودن شکلی دیگر دارد. ما پشت پنجره‌های بسته نشسته‌ایم و از پشت شیشه به آسمانی نگاه می‌کنیم که رنگ طبیعی‌اش را فراموش کرده‌ایم. مدارس پشت هم تعطیل می‌شوند، بچه‌ها در خانه می‌مانند، والدین سردرگم‌اند، ادارات با «وضعیت اضطراری» نیمه‌‌فعال‌اند و مردم آن‌قدر در این زندگی پوسیده‌اند که انگار آلودگی تبدیل به ساختار شده، نه حادثه، ساختار.

و درست در همین لحظه‌هاست که می‌فهمی آتش جنگل و آلودگی هوا دو مسئله جدا از هم نیستند. دو روی یک مرگ‌اند؛ مرگی که آرام می‌آید، بی‌صدا، اما پیوسته. همان‌هایی که نمی‌توانند آتش را خاموش کنند، همان‌ها هم نمی‌توانند هوای شهرها را پاک کنند. نه برای اینکه نمی‌شود، برای اینکه نخواسته‌اند.

ایران ما دارد ویران می شود و این حکومت است که آن را به‌سمت ویرانی می‌برد. انگار دستی بیرونی هر روز بخشی از تنِ کشور را می‌بُرد و کنار می‌اندازد؛ بخشی از طبیعت، بخشی از هوا، بخشی از آینده. ایران بیمار نیست، اما در دست کسانی گرفتار شده که بیماری‌شان را بر پیکر آن تحمیل کرده‌اند. یک روز جنگل، یک روز هوا، یک روز آب. و ما مثل ایران، تلاش می‌کنیم زنده بمانیم.

ایران سرزمینی است با هزار چهره؛ از جنگل‌های مِه‌گرفته و کوه‌های پرغرور تا دشت‌های طلایی، رودهای خروشان، کویرهای زنده و ساحل‌هایی که آفتاب رویشان آرام می‌نشیند. اقلیمی که انگار طبیعت تمام رنگ‌ها و فصل‌ها را در آن یک‌جا جمع کرده تا نمونه‌ای از زیبایی زمین باشد. اما همین خاکِ پرگنج، سال‌هاست به دست کسانی افتاده که قدرش را نمی‌دانند؛ نااهلانی که نه چشمشان زیبایی را می‌بیند و نه دلشان برای فردا می‌تپد. جایی که باید مراقبت و دانایی حاکم باشد، سودجویی و بی‌مسئولیتی نشسته، و نتیجه‌اش همین است؛ سرزمینی که روزی زیباترین فصل‌های جهان را در خود داشت، امروز زیر فشار تخریب و بی‌تدبیری آرام‌آرام خم می‌شود.

امشب که این سطرها را می‌نویسم، هوا هنوز سمی است، پنجره هنوز بسته است، و دودِ جنگل‌های هیرکانی هنوز روی قلبم نشسته. افرادی هنوز با سطل آب و بیل در دل آتش‌اند؛ همان‌ها که باید فقط «مردم» باشند، نه آتش‌نشان، نه جنگلبان، نه نیروی امدادی.

و من، شهروندی ساده در این اتاقِ نیمه‌تاریک، فقط می‌توانم بنویسم تا فراموش نشود که ما زمانی جنگل‌هایی داشتیم که موزهٔ طبیعت بودند؛ جنگل‌هایی که میلیون‌ها سال عمر داشتند و حالا طی چند روز بخش قابل‌توجهی از آن‌ دود شد و به خاکستر روی زمین و آلودگی هوا تبدیل شد!

می‌ترسم روزی برسد که آتش‌سوزی هیرکانی فقط تیتر کوتاهی در گوشهٔ اخبار باشد؛ همان‌طور که امروز آلودگی هوا دیگر خبر نیست، بلکه وضعیتی دائمی است. اما هنوز چیزی در من می‌گوید باید نوشت، باید ثبت کرد، باید شهادت داد.

چون روایت‌ها شاید نتوانند شعله‌ها را خاموش کنند، اما چیزی را در دل ما روشن نگه می‌دارند؛ اینکه فاجعه هر چقدر هم تکرار شود، نباید عادی شود. 

من می‌نویسم تا خاموش نشوم. درست برخلاف آن جنگل‌هایی که زیر بی‌توجهی و بی‌کفایتی سوختند و خاموش شدند.

ارسال دیدگاه